زنده جوب



شفاها درباره دريدا


      
      
      
...

... اما دریدا این محدودیت ها را ندارد. یک بداهه نواز سنتی یک پایه اصلی دارد، در زمان بداهه نوازی به گوشه های بدیهی اشاره می کند و بعد  برمی گردد به همان پایه های اصلی خودش. دریدا هم مانند یک بداهه نواز است که پایه اش در نشانه شناسی است. پشت هر چهره دریدا مثل دریدای فیلسوف ، دریدای سیا ستمرد، دریدای فمینیست، دریدای نظریه پرداز هنر یک دریدای نشانه شناسی است. در صورتی که پشت چهره فردی مثل فوکو که به پسا  ساختار گرایی شناخته شده، بیشتر یک فیلسوف عقاید یا یک فیلسوف با دغدغه غالب  فلسفه تاریخ وجود دارد.      دریدا نشانه شناس است. درباره هر چیز مهمی که صحبت کرده همیشه ارتباط هایی با نشانه شناسی داشته است. شما بدون مطالعه نقدهای دریدا بر مثلا فارماکون  افلاطون می توانید باقی نوشته های او را بفهمید. اما بدون فهمیدن نقدهایی که  بر نسبت"دال و مدلول" ازنظر [فردینان دو] سوسور کرده، تقریبا چیزی از دریدا نمی دانید.

...

   به نظر می آید یکی از مضمون های اصلی دریدا در چند هزار صفحه یی که نوشته، شناخت مراکز در متن های مختلف است. یعنی مرکز در متن یعنی چه؟ چه کار در متن می کند؟ وقتی ما در خوانش متن به مرکز معنایی متن توجه می کنیم، آن مرکز چه طور روی خوانش ما اثر می کند؟ و اگر احیانا نگاه به متن، مرکز زدا باشد چگونه روی متن ما اثر می گذارد؟ این مراکز که این همه در تفکر دریدا اهمیت دارند، بیش از هر چیز مراکز معنایی اند. می بینید که مستقیما با نشانه شناسی سر و کار دارید.

...

  به نظر دریدا اگر بخواهیم متن را بفهمیم  این کار جز با تعبیه یک مرکز معنایی میسر  نیست، این مرکز معنایی مثل یک هسته مادر در هر متن معنای متن را متشعشع می کند. یعنی شما برای فهم یک کتاب که فرضا فاقد جلد و مشخصات داخل جلد (نام، موضوع، نام نویسنده و...) باشد، در زمان شروع خواندن اول توجه می کنید ببینید چه متنی است. رمان است؟ جامعه شناسی است؟ صورت حساب است؟و... یعنی اول از همه می خواهید تعریفی برای آن پیدا کنید، ژانرپیدا کنید، جایش بدهید در یک دسته،گروه و... این دقیقا یعنی تعبیه مرکز در متن. شما اگر مثلا یک متن را متن جامعه شناسی بدانید، چه کار می کنید؟ اول این که مدام اطلاعات متن را با  جامعه شناسی تعبیر می کنید؛ یعنی اگر در وسط آن یک سرگذشت را بخوانید اصلا فکر نمی کنید یک رمان یا دفتر چه خاطرات می خوانید. ممکن است فکر کنید که قسمتی از یک تحقیق یا مصاحبه را می خوانید. جای جای متن را با توجه به مرکز معنایی از پیش تعبیه شده معنا می کنید. البته این مرکز معنایی  ثابت نیست. هر چه متن را بیشتر می خوانید، این مرکز دقیق تر و تعریف شده تر می شود، اما اگر در زمانی شما یک متن جامعه شناختی را به عنوان رمان بخوانید، حداقل دچار گیجی می شوید.

      استاد بارز این کار "بورخس" است. او یک متن دارد که وقتی شروع به خواندن آن
      می کنید، می بینید نقد یک رمان است، با همه مشخصات نقد رمان. مثلا از صحبت کردن درباره قیمت و طرح جلد هم صرف نظر نمی کند. وقتی این را می خوانید، فرض می کنید دارید مقاله می خوانید. حتی شاید تعجب کنید که ببینید بین مجموعه قصه  های بورخس چاپ شده است. بورخس در مصاحبه یی گفته است: "تا مدت ها بعد از چاپ قصه جواب دوستانی را می دادم که با وجود آشنا بودن به سبک من، مدام می پرسیدند از کجا می توانند آن کتاب جالب را که برای آن نقد نوشته بودم تهیه کنند." چون بورخس یک آدرس جعلی هم داده بود که کتاب در یک کشور دور دست چاپ شده است، در حالی که به سادگی یک سرگذشت را تعریف کرده بود. اگر خواننده خیلی  با هوش باشد یا کسی به او بگوید، می فهمد که یک قصه را خوانده است. در همان لحظه ، کل آن چه خوانده برای خواننده معنی دیگری پیدا می کند. این نشان می دهد که با تغییر مرکز معنایی متن ناگهان معنای متن عوض می شود.

 دریدا معتقد است که ما (غربی ها)   این  طورمتن را در طول تاریخ خوانده ایم و کل تفکرمان را هم بر همین اساس گذاشته ایم. دریدا نشان داد که چه  ارتباط تنگاتنگی بین این سیستم خوداش که لوگوسنتریک (کلام محور) است وجود دارد با آن چه امروز انسان غربی است. مگر غیر از این است که علم در طول تاریخ خودش مدام تقسیم و تکثیر شده است؟ در قبایل کهن باستان "مرددانا" داشتیم که اسم های مختلف داشت و به طور کلی "می دانست". صرف نظر از این که موضوع دانش چه باشد، او دانا بود. صاحب ودیعه یی به نام"دانستن" بود. در طول تاریخ آن "دانستن" تقسیم می شود به مثلا جادو و هنر و علم. بعد علم شاخه های ریزتری می یابد. چنین تقسیم بندی هایی جز به توسط  لوگوس و مراکز معنایی امکان پذیر نیست. به این دلیل که شما باید مجموعه یی از متون داشته باشید که به صورت مشترک مراکز معنایی مشابه براشان تعبیه کنید. مثلا 100 تا مقاله با مرکز معنایی مشترکی به نام جامعه شناسی. در این صورت شما می توانید علم جامعه شناسی داشته باشید. بدون مرکز نمی توان علم داشت. کل  نظام دانایی که پایه گذاشته شده مبتنی بر همین نظام "کلام محوری" است.

      لوگوس به معنی کلمه است، نه فقط به معنی واژه، معنی راز آمیزتر و فلسفی تر و پیچیده تری دارد. لوگوس مظهر خداست؛ یعنی کسی که مدعی است "انا کلمه ا...  العلیا" یا می تواند مسیح باشد ، یا حضرت علی .یعنی غربی ها در سیر تکامل    خودشان و در تعامل با فرهنگ های شرقی، واژه لوگوس را با چنین معنی هایی      ساختند. لوگوس محل حقیقت است، محل تجلی حقیقت است. ذات خدا گوهر سته یی است. خدا به هیچ عنوان ذات خود را به هیچ مخلوقی باز نمی کند، غیر از خودش. اما دریچه یی، پلی به وجود می آید که همان کلمه اول یا لوگوس است. به همان معنا  که در اول انجیل یوحنا آمده "اول کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا  بود". مشابه ، اما پیچیده تر چنین مفهومی نزد شیعه هم هست. مثلا وقتی درباره     فاطمه زهرا گفته می شود «فاطمه مخزن سرالله» مقامی به او داده می شود که        حضرت محمد هم  ندارد. مخزن سرالهی بودن، یعنی محل زاده شدن اسرار و فرق دارد با امین سرالهی بودن، اما لوگوس عقل اول، سحر اول کلمه اول است.

      واژه لاجیک (Logic) از لوگوس تولید شده که واژه یی است که اعراب معادل آن را
      منطق گذاشته اند. این از بررسی هم خانواده بودن منطق و نطق هم مشخص است. در  عین حال «لغت» عربی هم معرب لوگوس است. دریدا به این ترتیب نشان می دهد که در غرب ریشه عقل و کلام یکی بوده است. یعنی در دور دست ترین نقطه غرب، یونان باستان ریشه عقل و کلام برهم منطق بوده. در این طرف (شرق) هم همین طور است. اصلا" اگر چنین نبود که ما علم حروف نداشتیم. در ادیان این موضوع مشخص است. اگر غیر از این نبود دعا نداشتیم. وقتی عوام مِِی گویند یک دعا مجرب است یعنی در هر شرایطی و حتی اگر فرد گناهکاری آن را بخواند تاثیر می گذارد. این قدرت آن کلمه است؛ یعنی آن کلمه می تواند طلسم  ها را بشکند. آیین قبالا بر اساس تجزیه کلمه یهوه است و مادر علم حروف دقیقا" به همان روش آنها کابالیست ها» کلمه "الله" را تجزیه می کنیم و جالب است این دو واژه (در جاهایی) از لحاظ ارزش حرفی برهم منطبق اند. اما دریدا ثابت می کند در غرب هم خاستگاه زبان و حقیقت یکی است...

...

... در اینجا ما نه تنها با لوگوس، بلکه با لوگوسنتریزم (کلام محوری) سر و کار داریم. یعنی محور کردن یک کلام و سرکوب کردن باقی کلام ها به پای آن یک کلام. این همان چیزی است که شاید حتی ربطی به  سنت نداشته باشد اما ما به آن پسوند سنتی را می چسبانیم. به همین دلیل است که  به محض این که دریدا حرف می زند همه شورشی های دنیا به او می پیوندند در حالی که او در 24 سالگی ازدواج کرده، 4 تا بچه دارد، مثل یک استاد دانشگاه زندگی می کند و مرتب کتاب می نویسد. شخصاٌ چندان شورشی محسوب نمی شود. دریدا می گوید  اگر زوج های تقابلی را که بر اساس لوگوسنتریزم تولید می شوند، سفید و سیاه  ها، دال و مدلول ها، حدوث وقدم ها و تمام چیزهایی که در مقابل آنها یک نقطه عکس وجود دارد، از تفکر غربی حذف کنیم دیگر اساساٌ چیز چندانی از تفکر غربی باقی نمی ماند. حال اگر این لوگو سنتریزم را حذف کنیم چه می شود؟ اول این که چیزی به نام  حقیقت باقی نمی ماند. ایجاد این تقابل ها باعث می شود حقیقت را به اندازه و قد و قواره خودمان دربیاوریم. اگر آنها را حذف کنیم اساساٌ چیزی از حقیقت باقی نمی ماند. ما راحتتریم اگر این طور فکر کنیم. اگر این طور فکر نکنیم اساساٌ نمی توانیم به چیزی یقین پیدا کنیم. خودمان را مقابل با 2 مقوله می کنیم و خودمان را ملزم می کنیم که یکی از آنها را انتخاب کنیم در غیر این صورت شاید با 10 هزار چیز مواجه شویم. پس چیزها را به دو دسته تقسیم می کنیم که بتوانیم تصمیم بگیریم کدامشان خیر و کدام شر است، رحمانی یاشیطانی است، خوب یا بد است، علت یا معلول است، شاید پیشرفته برخورد کنیم و بگوییم  ترکیبی از آن دو است... در صورتی که فرقی نمی کند چون ما باز به همان دو  مقوله در دنیا معتقدیم. زن و مرد هم یکی از همین زوج های تقابلی است البته
      دریدا هم زن و مرد را به معنی فیزیولوژیک می پذیرد، اما لوگوسنتریزم را دلیل ایجاد تعدادی حق های زنانه و مردانه می داند و دیدید که او لوگوسنتریزم را زیر سوال می برد. پس طبیعی است که یک نسل دیگر از شورشی ها به نام فمینیست ها به دریدا بپیوندند...

... 

      http://asam.blogsky.com/


 


هوشیار انصاری فر