زنده جوب



بيگانه اى در كافه

                                                                                 يادداشتى براى سيدعليرضاميرعلىنقى

 

 

 

از كافه هاى قديم تهران، چه رسد به كافه هاى طهران قديم، چيزى در خاطر من و نسل من نمانده است. آنها در برابر ديدگان مبهوت نسل هاى پى در پى، همراه ساير تكه پاره هاى اين شهر[ها]، دفعتاً و تدريجاً، بر تندباد حادثات رفته اند تا برگى هم از برگ هاى اين دفتر نسيان تاريخى به نام كافه ها ورق خورده باشد، و استحاله «نفى» به «نسيان» در تنور خانگى «تجدد ايرانى»، در سيماى آشناى ايشان هم بازيافته باشد شمايل آشناى خويش را.

كافه هاى تهران، كافه هاى شكوهمند تهران! اما براى من و نسل من چه بوده «گراند هتل» جز باسمه اى بر صورت اين سريال تلويزيونى و آن شهرك سينمايى خارج از تهران؟ طبق معمول اعصارى و سنواتى از او بيغوله اى ساختيم تا سال ها به تصويرى تنك از او دل خوش كنيم. و ما كه قرن ها در معرض ايلغار خويشان و بيگانگان بوده ايم، ما كه «تجدد»مان نبوده عمدتاً غير ايلغار «سنت»، غير ايلغار آنچه بدان انگ «سنت» مى زنيم، آنچه خود مذبوحانه به «سنت» بدل مى كنيم. و سنت، اين عزاخانه جديدالتاسيس سينه زنيها و مداحيهاى ديگر.

اما مورد كافه هاى تهران از مواردى است كه امروز برملامىكند سرشت چشم پوشىناپذير اين تجدد را: نسيانى كه چنين پيشبينىپذير و غم انگيز معطوف شد سرانجام هم به تجدد، و چنين لاجرم سر درآورد از ايلغار تجدد هم به دست تجدد. چنين كه داريم صفحه از پى صفحه سياه مى كنيم، ظرف كمتر از يك صدوپنجاه سال، و اينجا مثلاً در رثاى كافه هاى تهران، اين «يادمان»هاى ناپايدار تجدد هميشه مستعجل ما ايرانيان معاصر.

و القصه، در يك چشم بر هم زدن تاريخى، نسل ما هم به تبع اسلاف متاخر خود در حال گم كردن منزلگاه هاى طريقى است كه باپاىخود طى كرده است. اين را من يكى هر بار از ميدان  فردوسى  عبور مى كنم، در تلاش مايوسانه ام براى چشم بستن بر ويرانه هاى غم انگيز كافه  فياما، تا مغز استخوان احساس مى كنم. كه من يكى، امروز نه به دنبال كوچه هاى مادربزرگم يا پاتوق هاى پدرم، كه حسرت زده دنبال ميزها و صندلى هايى هستم كه جاى جلوس جوانى هاى نه چندان دوردست خودم، و نسل خودم، بودند. تحريريه هاى سرگردان و سوار بر قايقهاى كاغذى از نادرى تا شوكا. و براى ما همين نادرى و شوكا مانده است، و هيچ معلوم مان نيست كه تا سال ۸۸ كافه 78ى مانده باشد تا با آقاى كاشيگر آنجا قرارى بگذاريم، يا مثلا ثالثى. همين ديروز بود كه چشمه همان جا، همان طور كه همين ديروز  كافه ميدان فردوسى همان جا بود. و اين ديروزهاى ازلى، اين ديروزهاى چه بسيار ايرانى! و سرآخر كافه فياماى ما هم به همان حافظه جمعى پيوست كه قهوه خانه هاى قاجار، كه مجالس اصحاب سبعه و ربعه در عصر سر برآوردن تهران از دل طهران. بله باورمان نبود اما سرانجام ديديم كه ما هم خودمان به آخرين يادمان عصر خودمان بدل شديم. و آن همه جان و جوانى هم به همين جسم فانى فروكاست كه خود عاقبت، و لاجرم، خاك است. و اگر ريچارد براتيگن آمريكا را مكانى مى دانست «بسا كه فقط در ذهن»، ما چه بگوييم كه هم الان خود ملحق به ذهن خود شده ايم. همه آن مجله ها، سينماها، كافه ها، جوانانگى ها...  و هنوز از نتايج سحر است.

بارى امروز كافه نشينى ما كه خود گسستى بود از سنت قهوه خانه نشينى پدران مان، بارى ديگر، با يك گسست انتحارى ديگر، مانند باقى اجزاى حيات ناپايدار روزمره ما ايرانيان، هر روز  ابعاد پيچيده ترى  از ديروز پيدامىكند. و اگرچه هرگونه قضاوتى، علىالخصوص در حق دودى كه در هوا مى رود و ناپديد مى شود  با خود نردباختن است، و اگرچه كافه نشينى در عوض بعضى نارسايى هاى قهوه خانه، مثلا غياب زنان، جواب هايى در آستين داشته، به نظر مى رسد او هم مثل ساير «نهاد»هاى تجدد ما، نتوانست خودش را به صورت نهادى مدنى، در منظرى فراتر از چشم انداز يك نسل يا دو نسل، بنشاند. يا نتوانسته تاالان. و امروز هم بجاى مرشدهاى درگذشته و نقالان با خاطره ها پيوسته، و حتى روى كرسىهاى جديدالتاسيس آقاى صادق هدايت و خواهرزاده متوفايش، غريبه اى جلوس كرده است. امروز كافه كاركردهايى يافته كه در غياب ديگر نهادهاى مدنى بر ذمه اش افتاده (مثل روزنامه هاى دهه هفتاد، مثل صف ها و سينماهاى جشنواره در دهه شصت). و اگرچه با سپرى شدن دوران «اصلاحات»، در اين برزخ مابين رعيت ماندن وشهروندشدن لاجرم بايد در انتظار صبح دولتش هم بنشينيم، ديگر كيست نگران اين تازه از راه رسيده نزول اجلال كرده باشد كه با ما، ما هميشه با خود غريبه ها، چقدر غريبه است. مثل بقيه اين يكى نيز بگذرد، و اين همان تقدير دردناك تاريخى است كه هر روز در حيات فردى و اجتماعى ما ايرانيان، مدام بازتوليد مى شود و خواهد شد گويا. ايلغار تجدد به دست تجدد.

 

 


هوشیار انصاری فر