زنده جوب



سخنى در نسبت شاعرى و روشنفكرى:رصد سايه در سپهر شعر نو فارسى
زين بيابان گذرى نيست سواران را ليك
دل ما خوش به فريبى ست غبارا تو بمان
(سايه)
از سايه كه سخن مى شود قبل از هرچيز از نسلى سخن مى شود كه سايه از آن سر بلند كرده است، و اين سخن را كه به يك اعتبار در حق هركسى مى توان گفت، در حق سايه و نسل سايه على الخصوص ادا مى توان كرد. نسلى كه بى شك نه فقط موسس ادبيات جديد فارسى، كه نسل بنيانگذار روشنفكرى ايرانى است به طور كلى. متولدان ۱۳۱۰- ۱۲۹۰. فرزندان مشروطه و ما بعد. نسلى كه نويسندگان و هنرمندان و روشنفكرانش در حد فاصل دهه ۲۰ تا اواخر ۴۰ تولد تاريخى پيدا كردند با نقطه عطف ۲۸ مرداد ۳۲ در نيمه راه.
و چه بسيار بزرگانمان كه مى گويند نه، مى گويند حقيقت عريان تاريخ معاصر ما ايرانيان جز اين نيست كه نه تنها پنجاه شصت سال پيش در دهه ۲۰ و ،۴۰ كه حتى امروز در سال ۸۵ هم، پايمان را از دايره مشروطه خواهى بيرون نگذاشته ايم. كلامى است حكيمانه، اما تاريخ نگارى على القاعده از آنجا كه با امر درزمان(diachronic) سروكار دارد معطوف به تفاوت ها است و لاجرم بيش از آن كه نگاشتن پرسش هاى گاه ازلى باشد قلم انداز كردن پاسخ ها است و بر مبناى همين قبيل تفاوت هاى مغفول مانده است كه حد فاصل ۵۰-۱۳۲۰ را خاستگاه پديده اى جديد بايد تلقى كنيم، پديده اى كه فاقد هر سابقه اى در تاريخ چند هزار ساله ما، دست كم به صورت پيكره اى اجتماعى بوده است. پديده اى جديد كه بدون استقرار نسبى حداقلى از مدنيت مدرن به د شوارى مصور بود، چراكه در حقيقت پيش از هرچيز ديگر عبارت بود از پاسخى، يا مجموعه اى از پاسخ ها، به پرسش هاى برآمده از مدنيت مدرن: آرى روشنفكرى ايرانى، كه قبلاً اگر از خود اسم پر طمطراقى هم داشت («منورالفكرى»)، رسم قابل ذكرى نداشت، و پيشگامان اغلب منفردش چون دهخدا و عشقى و رفعت و بهار و تقى زاده و هدايت و ديگران، اگرچه از همان ساليان مشروطه خواهى و حتى پيشتر، سرى هم در ميان سرهاى «رجال» وقت خود داشتند، تا پيش از شهريور ۲۰ خود را به صورت نهادهاى اثرگذار، و مستقل از تجدد خواهى سياسى، نتوانسته بود تجسم و تجسد ببخشد.
و روشن است كه روشنفكرى را برخلاف برخى ديدگاه هاى رايج اخص از تجدد يا تجدد خواهى مراد مى كنيم، ازجمله برخلاف آل احمد كه احتمالاً نخستين نظريه پرداز روشنفكرى ايرانى و خود البته روشنفكرى بود برآمده از همان نسلى كه سايه هم از آن سر بلند كرده است. نخستين نسلى كه خود را ناگزير از پاسخ به پرسش هاى برآمده از شهرنشينى جديد و به طور كلى امر مدرن مى ديد، اگرچه پاسخ هاى خود را اغلب به صورتى نقيضه وار در مخالفت سياسى با همان حكومت مركزى ارائه مى كرد كه از قضا دست اندركار برنامه آمرانه مدرن سازى كشور و خود عامل اصلى توسعه شهرهاى مدرن بود.
و چطور؟ اين خود يكى از هزار و يك حكايت ناخوانده تجدد ايرانى است.
•••
و اما از سخن سايه كه حرف مى شود قبل از هر چيز از غزلش حرف مى شود و از شعر به اصطلاح نيمايى اش و در ميان آن دسته از شاگردان بلافصل نيما كه نظير كسرايى، زهرى و حتى اخوان بيشتر از ديگران به او شبيه اند، استادى و تردستى بى ترديد او در غزل به راستى آدمى را به فكر مى برد كه چيست، كه معناى سخن سايه چه مى تواند باشد از منظر تاريخ نگارى روشنفكرى ايرانى؟
تاريخ نگاران اندك شمار تاريخ روشنفكرى ايرانى، در رواياتى كه از ماجراهاى «سنت و مدرنيت» در ايران مى كنند، نسبت ساير شخصيت ها را با اين دو قهرمان يا ضد قهرمان از سه حال خارج ندانسته اند: طرفدارى از سنت و مخالفت با مدرنيت، طرفدارى از مدرنيت و مخالفت با سنت و سرانجام طرفدارى از بخشى سنت و مدرنيت و در عين حال مخالفت با بخش هايى از هر دو و البته در اين ميان كمتر كسى است كه مانند تقى زاده جوان يا شيخ فضل الله سالخورده، خود را سنت گراى محض يا مدرنيست ناب بداند… البته هميشه اين ديگرانند كه پاى در سراشيب «افراط و تفريط» دارند. بارى اين گرايش به ساده سازى كيفيت چندرگه صد سال گذشته و تقليل آن به تقابلى دوتايى، همان قدر دامنگير روشنفكران بوده است كه ديگران و بلكه درست تر اين است كه اين سخن اساساً سخنى است روشنفكرانه. سينماى ملى، تئاتر ملى، موسيقى ملى و تعداد بى شمارى از ديگر آرمان هاى ملى ما بر همين جزميت روشنفكرانه بنا شده اند و براى رصد كردن شعر سايه در سپهر شعر نو فارسى راهى نيست لاجرم جز آن كه آن را در اين سپهر بزرگ تر رصد كنيم.
تاريخ حيات سايه در مقام شاعر مانند برخى معاصرانش از قبيل اخوان، مشيرى، زهرى، كسرايى و شگفتا، معاصر دير از راه رسيده اش جلالى، تاريخ به نسبه كم فراز و نشيبى بوده است. او برخلاف شاملو، شاهرودى، سپهرى، رحمانى، نادرپور، مفتون، ايرانى و حتى ديگر غزلسراى هم نسل خود سيمين، در بخش عمده دوران شاعرى به تعريف و تصور اوليه اى كه از تجدد ادبى داشته كمابيش وفادار مانده است، شعر نيمايى به معناى عام، در ساليانى كه روى كردن به «قالب نيمايى» فى نفسه نشان نا رضايى از وضع موجود بود و زبان جديدالتاسيس شعر نيما كه على القول خودش زبان دل-افسردگان بود، در عين حال زبان طيفى از روشنفكران تندرو چپگرا هم بود كه گاه، قوالب قديم شعر فارسى را هم بسته و هم ارز هرگونه ظلمت و ارتجاعى تلقى مى كردند.
شاعر ما اگرچه «نو پردازى» را به صورت پيشرس با چار پاره سرايى احساساتى آغاز كرده بود، خيلى زود در بيست و سه سالگى با تحرير توبه نامه در مقدمه سراب (۱۳۳۰)، با جوانى به غفلت گذشته، با عشق، با رويا و با سراب وداع مى گويد. دير است گاليا به ره افتاد كاروان و تشرف پيدا مى كند تو گويى به كيش مهر مغان، به آئين نياكان، كه به صورتى نقيضه آميز همان مذهب باطنى گرانه منورالفكرى است و مثل بيشتر هم نسلانش ناگهان شروع مى كند به نوشتن اينگونه سطرها بلافاصله بعد از سراب:
آرى اين پنجره بگشاى كه صبح
مى درخشد پس اين پرده تار.
مى رسد از دل خونين سحر بانگ خروس.
وز رخ آينه ام مى فسرد زنگ فسوس:
بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار،
خنده روز كه با اشك من آميخته رنگ...
بارى اين سطرها از شعر بسيار مشهور «شبگير» خود جامع صناعت هاى گاه متناقض شعر نو سايه، على الخصوص در ساليان ابتداى شاعرى است. گرايش به زبان معقول و رسمى كه بعدها به زبان روان و عراقى وار شعر سال هاى ۴۰ و ۵۰ او منجرشد از همين شعر ۱۳۳۰ هويدا است و عدم تساوى مصاريع، تكيه بر اركان عروضى و طرز پايان بندى سطر را هم از شعر نيمايى اخذ مى كند، و از شعر شخص نيما پاره اى تمهيدات را، فى المثل در نحو و قافيه پردازى و چه بسيار بزرگانمان كه بر همين خصوصيات بسيارى از نسل سايه انگشت مى گذارند كه همين است برزخ و بحران «سنت و تجدد» كه دامنگير ايران و ايرانى است، و على الخصوص روشنفكرى ايرانى است. يك سخن حكيمانه ديگر، و طبق معمول انتظار حكيمانه تر از آن كه ما را سرانجام به گونه اى تاريخ نگارى يكصد سال گذشته مان نائل كند، و فى المثل فرق فارق مهر گرايى مضمر در چنين بيتى را:
نفحات صبح دانى ز چه روى دوست دارم/كه به روى دوست ماند كه برافكند نقابى
با مهر گرايى دو و بلكه چند رگه (hybrid) مضمر در اين سطرها نشان دهد:
در نهفت پرده شب، دختر خورشيد/نرم مى بافد/دامن رقاصه صبح طلايى را...
و كيست نداند كه ما هنوز قدمى براى تبار شناسى همان به اصطلاح «سنت» چند رگه قرن هفتمى شيخ اجل مان هم بر نداشته ايم؟
و بارى همين ها ما را مى رساند به مهمترين نسبت سايه نوپرداز با شعر نيما كه همان مشاركت او است در خوانش «سنتى» و بسيار رايج تمثيل گرايانه از «سمبوليسم نيمايى»، ميراث مشتركى كه سايه با چند نفر ديگر از هم نسلان اش از قبيل كسرايى و زهرى و بخش هايى از اخوان و بخش هايى از شاملو، براى نسل جوان دهه ۵۰ باقى گذاشت. نسل جوانى كه با شليك اولين گلوله ضد حكومتى در آسمان سياست ايران و با صعود دستورى سرعت توسعه اقتصادى و تاسيس سينما تك راديوسيتى در خيابان اصلى تهران، ديگر البته نمى توانست صداى نايكدست خود را، از حنجره شعر نيمايى، به گوش ها برساند. آن اولين گلوله پيش از آن كه بر هر هدفى، بر آن حنجره شيوا نشست و آن جمعيت شكوهمند را دچار تفرقه كرد. شعر نيمايى را كه بى ترديد مهمترين جواب روشنفكرى ايرانى بود تا سال ،۵۷ به جهان جديد و جوانى كه او را خطاب كرده بود.
سواى «غول»هايى مثل سايه، از منظرى كلى چشم انداز شعر نو فارسى را در دهه ،۵۰ شعر بدنه، كه برخى محققان از آن تحت عنوان شعر «چريكى» (؟) ياد كرده اند، به علاوه جريان هاى اقليت باقى مانده از دهه چهل نظير موج نو و شعر ديگر و جريان هاى جديدترى از قبيل شعر ناب، و شاعران منفردى نظير براهنى و سپانلو و... ترسيم مى كنند. در حالى كه اين جريان هاى اقليت براى تحقق جنبه هاى آوانگاردتر و تجربى تر شعر نيمايى تاسرحد مخالفت با شعر نيمايى جدوجهد مى كردند، شاعران بدنه و جريان اصلى شعر فارسى آن سال ها، اعم از نوخاستگان و سالخوردگان، دل به آن روى ديگر شعر نيمايى بستند و چنان كه دانى كار آن را يكسره كردند. آنها به نجات شعر از سرمايه دارى و زمين دارى و سلطنت، امپرياليسم و استبداد و بى عدالتى، از يزيد و فرعون و از هرچه پليدى ديگر، كمر بسته بودند، و نام ديگر اين همه البته «فرماليسم» بود. و به راستى براى آن شاعران جوان خشمگين، با سبيل هاى چخماقى با موهاى بلند با عينك هاى سياهشان شبيه فرامرز قريبيان فيلم گوزن ها، فرماليسم، اجرا، سطر بندى، زبان و لحن و آهنگ... چه كاربردى داشت؟ «فرماليسم» اگر خود عين «سوء نيت» سارترى به شمار نمى آمد، در جهانى كه در او ديويد راكفلر و يزيد بن معاويه هل من مزيد مى طلبيدند، دست كم نوعى بلاهت و بى رگى به حساب مى آمد. اين بود كه در دفتر شعر نيما يوشيج كه به راستى موسس شعر نو فارسى است با تمام تناقضاتش، شعرهايى مانند ماخ اولا و ققنوس و همه شب ناخوانده ماند تا شعرهايى از قبيل آى آدم ها در سرسراى شعر معاصر طنين انداز و مستولى شود. و همين بود كه بار ديگر اسم سايه را بر سر زبان ها مى انداخت و بهتر بگوييم، بر سر زبان ها نگه مى داشت.
در همين سال ها غزل او هم كه البته پيشاپيش خريدار داشت و از جمله به واسطه برنامه بسيار مهم و پر مخاطب گل ها مورد اقبال خاص و عام بود، به گل سرسبد هنرجويان و برآمدگان مركز حفظ و اشاعه، و بعدها چاوش، بدل شد. نسلى از نوازندگان جوان روشنفكرى كه نوع خاص «سنت گرايى» آنها در كنار گرايش هاى تند سياسى شان، ايشان را در شمار مهمترين جنبش هاى فرهنگى دهه انقلاب اسلامى قرار مى دهد. اين غزل به تدريج با از دست دادن مايه هاى مضمونى رمانتيك اوليه خود و با تكيه بر مهارت هاى اجرايى غزل كلاسيك فارسى، با درونى كردن ويژگى هاى بيانى شهريار، حافظ و بعدها مولوى، سايه را صاحب صدايى كرد كه در گوش آن نسل و دو سه نسل بعد، همان صداى هويت از دست رفته موعود ايرانيان بود، خويشتن گمشده اى كه باز جستن اش دغدغه مشترك «روشنفكران» و «مردم» در آن ساليان بود. و غزل هاى سياسى آن سال هاى سايه به يكى از صداهاى مهم آن انقلاب مردمى و يكى از مهمترين مشاركت هاى روشنفكران در جريان آن بدل شده بود.
چون شب به سايه هاى پريشان گريختى
چون آفتاب از همه سو جلوه گر بيا
در خاك و خون تپيدن اين پهلوان ببين
سيمرغ را خبركن و چون زال زر بيا
بارى، همان نسبتى كه ميان موج نو و شعر ديگر با شعر شاعرى مثل ايرانى برقرار بود، ميان شعر نو بدنه دهه پنجاه با شعر شاعرى مثل سايه برقرار بود، اعم از اين كه آن را «متعهد»، «چريكى» يا هر چيز ديگر بخوانيم. شاعران جوان تعهد به مبارزه با حكومت پهلوى، و از لحاظ جمال شناختى، گونه اى تمثيل گرايى كاربردى را از شعر سايه اقتباس كردند، بدون طى طريقى طولانى، چرا كه «شب» پر دلالت و پر ابهام نيما را سايه خود سال ها پيشتر به حكومت پهلوى تقليل داده بود. در اين ميان زوائد و اضافات را هم به دور ريختند، فكر زبان و بيان و سبك و سياق را، هر چيزى را كه نشانى از فرماليسم منحط در خود داشت، و گويا به زباله دان تاريخ، در سال هايى كه استاد خود در وصف آن مسلك تناقض آميز داعيانه- روشنفكرانه چنين نوشت، و البته با زبانى به مراتب «شفاف»تر و «بى پيرايه»تر:
از مى، از گل، از صبح
از آيينه، از پرواز،
از سيمرغ، از خورشيد،
مى گفتيم.
از روشنى، از خوبى،
از دانايى، از عشق،
از ايمان، از اميد،
مى گفتيم.
و بارى به اين ترتيب اگر هم به تاسى از بزرگان حيات يكصد سال گذشته ايرانى را ميدان نبرد اين دو نيروى به ظاهر رقيب بشماريم، از پافشارى بر اين نكته نمى توانيم خوددارى كنيم كه حاصل جمع آمدن سنت و مدرنيت اگر نه به چيزى ثالث، به چيزى يكسره ديگر منجر شود، به هيچ چيز منجر نمى شود الا عقب نشينى تدريجى يكى به نفع ديگرى، عقب نشينى بيان تصويرى در برابر بيان خطابى، سمبليسم مدرن در برابر تمثيل سنتى، و شعر نيمايى در برابر غزل. گمان نمى كنم كسى پيدا شود كه شعر سايه را به اعتبار جمال شناسى محافظه كارانه يا شعارهاى راديكال اش، يكسره سنتى يا يكسره مدرن بداند و اگر كسى پيدا شود كه شعر او را شعر حاصل جمع التقاطى سنت و مدرنيت بخواند، به راستى كه دچار همان اشتباهى است كه سايه و غالب شاعران هم نسل او بودند: تفكيك فن مدرن از فكر مدرن، تفكيك

هوشیار انصاری فر