زنده جوب



روبه شمس لنگرودی

 

شمس لنگرودی

اگر چه سابقه شاعری او تا دهه 50 و از آن پیشتر هم می رسد، شمس لنگرودی و شعر او همراه دو سه تن دیگر بیش از هر چیز در ذهن و شاید بسیاری از خوانندگان کم شمار شعرنو در آن سال ها با دهه شصت گره خورده است. خاطرم هست آخvای آن دهه او در یکی از معدود نشریات مستقل موجود با خشم و سرخوردگی در دفاع از شعر آن سال ها نوشته بود.

ده سال تلخ سپری شده بود و شعر که روزگاری چشم و چراغ ادبیات جدید فارسی به شمار می رفت، در محاق رفته بود. نام آوران شعر نو که زمانی نوشته هاشان را چون ورق زر دست به دست می بردند و جوانان مشتاق برای شنیدن صدایشان صف به صف می ایستادند، به ورطه تکرار یا وادی سکوت پناه برده بودند. صدایی اگر برمی خاست، صدای بی رمق تقلید بود و همگان کم کم بر سر اینکه بیمار محتضر از خواب برنخواهد خاست به اجماع بر زبان نیامده ای دست می یافتند. رفته رفته بسیاری به این نتیجه رسیده بودند تلویحاً که پروژه شعر نو، اعم از نیمایی و غیر آن، به بایگانی تاریخ ادبیات سپرده شده است. گمان بر آن بود که این پرنده اوج های خود را درنوردیده و دیگر سراشیب فرود افتاده تا آشیان نشین خلوت خاطره خلق شود تا ابد. دکان چامه و چکامه در بازار بازگشت از نو باز شده بود و سیاست رسمی حاکم بر رسانه ها و تدوین کتاب های درسی هم دامن زننده به وضع موجود بود. در این میان قصه فارسی، از رمان های حجیم دنباله دار گرفته تا قصه کوتاه با پشت سرگذاشتن و درونی کردن چندین دهه تجربه زیسته ایرانی به مهمترین عامل بازشناسی و به خود آگاهی درآوردن این تجربه تبدیل شده بود. توده گرایی روشنفکری را از در رانده بود و پشت در هم قصه نویسی مسند شاعری را قبضه کرده بود.

شمس لنگرودی شاعر همراه معدودی دیگر بیش از همه چیز تداعی کننده چنان سال هایی در ذهن خوانندگان آن دوره است. نه فقط به دلیل دفاعی که از شعر آن دوره کرد؛ دفاعی نه چندان نامنتظر از سال هایی که تقلید و تکرار و هزار باره طی کردن راه های هزار بار رفته مهمترین خاطره ای است که از آن در اذهان خوانندگان نقش بسته است.

***
سال 1351 در حیات شاعری محمد شمس لنگرودی سال مهمی است، سال عبور از مرحله ای به مرحله ای دیگر، از نوعی شعر موزون احساساتی به اصطلاح «معتدل» و نه چندان پرداخته، حتی به لحاظ وزن، که شاعر را در میان نسل خود کنار کسانی چون جعفر کوش آبادی و باباچاهی متقدم می نشاند؛

جمیله جان / می بینی که ساحل ها چه خاموش است/ کنار کومه ها دیگر گل و سوسن نمی روید/ و ماهیگیرها آواز گرم روستایی را نمی خوانند

(گزیده ادبیات معاصر، صفحه 10)



اگر چه عبور از شعر کلاسیک به شعر نو، علی الاصول مهم تر است و اگر چه شاعر علاوه بر تحقیق در مکتب بازگشت و سبک هندی در مطلع گزیده شعرهایش پس از 32 سال لازم دیده چنین ارتکابات نوجوانانه ای را نیز یادآور شده باشد.

با این همه گذار به شاملو در 1351، از آنجا که تکلیف او را با مساله سبک و تجربه ورزی و نوپردازی گویا یک بار برای همیشه روشن کرده، مهمترین اتفاقی است که در حیات شاعری آقای محمد شمس لنگرودی افتاده است.

***
اما 30 سال بعد سال 1381 هم اگرچه دیر و دور، می شد که سال مهمی و حتی سال مهم تری از 1351 باشد؛

خسته ام/ از شعرهای مطنطن لیمویی خسته ام/ از ابرها که در اشعارم می بارید/ و من/ لبه های شلوارم را باید بالا می زدم....

(باغبان جهنم، صفحه 55)

اما از سروده های این سال شاعر که در دو مجموعه «باغبان جهنم» و «پنجاه و سه ترانه عاشقانه» گرد آمده اند، جز خشم و خروشی از همان دست که پیشتر در آخرهای دهه شصت از او سراغ داشتیم چیزی درنمی آید؛

بس است دوره ی شاملو/ زبان مطنطن و پرمعنا دیگر بس است/ بیایید و بت شکنی کنیم/ تانک ها، مسلسل ها، واژه ها را گرد آوریم/ شلیک،

(همان، صفحه 63)

این دفاع مجدد از شعر شاملویی مورد علاقه شاعر، علی الظاهر همراه چاشنی طنز، در تناقض با سطرهایی که پیشتر نقل کردیم و با رویکرد به ظاهر تازه ای قرار می گیرد که بناست در این دو مجموعه با آن روبه رو شویم. اگر شعر شاملویی و شعر مطنطن را می شد معادل یکدیگر فرض کنیم البته می شد بپذیریم که شاعر در این دو مجموعه از شعر شاملویی عبور کرده است. اما اگر منطق حاکم بر سطربندی و نوع آهنگی را هم که شاملو جایگزین عروض نیمایی می کند در نظر بگیریم، و حتی جنس خطاب و نحو خاصی را که بر شعر شاملو حاکم است، آنگاه می توان به راحتی سال 1351 را هنوز مهمترین سال در حیات شعری شاعری تلقی کنیم که شعر را بیان منویات خود تلقی می کرد، و به ابزاری که سی و اندی سال پیش برای بیان منویات همچون هدیه ای ارزشمند از جانب شاعری بزرگ دریافت کرد، وفادارانه پایبند ماند و این طور که پیداست کماکان پایبند مانده است هم.

 

 


هوشیار انصاری فر