زنده جوب



چرا میرزاده عشقی را کشتند؟

                                                                                                                

 

                                                                      بعد ده سال، برای محمدقوچانی

  

بسم الله المؤمن. و اما بعد، میرزاده عشقی سری بود که در قدم‌گاه استبداد بریدند. سری سرفراز  که قزّاقان بسان بیرق فتحی غریوکشان  به سر نیزه‌ها بردند. قلمی نازک که زیر چکمه‌های زره‌پوشان شکستند، به‌بوی آن که تاریخ باطنی ما، این ملک مشاع آحاد ملت را هم، به تیول سلطان از پیش جلوس‌کرده بر سریر سوم اسفند درآورند. اگرچه این درسی‌ست از ازل که تاریخ به تیول درنمی‌آید، درعین‌حال درسی‌ست که گویی در گوش‌هایی تا ابد درنخواهد گرفت. اگر نبود این نقیضه یا هرچه اسمش را می‌گذاری، اگر نبود این طغیان بی‌امان تاریخ غیررسمی از فراز و از خلال شکاف‌های قطعی تاریخ دیوانی، و اگر تاریخ را حقیقتا چنان که وهم‌می‌کنند به همین سادگی غالبان می‌نوشتند، از مشروطه تا انقلاب اسلامی را چگونه می‌شد به ادراکی اگرچه ساده درآورد؟

 و    و شاعر چه مرغی بود که باید بر آن آستان بسمل می‌افتاد؟ صید لاغر نبود بی‌تردید، از آن قماش که از ذبح‌ش فروگزار توان کرد. روشنفکر؟ شاید، اما مگر نه رضاخان تا بشود سردارسپه و تا بشود رضاشاه، سکوی پرتاب خود را بر شانه‌های روشنفکران مشروطه‌خواه، و البته بر دوش مردمان جان بر لب رسیده‌ای که تشنه امنیت به هر قیمت شده‌بودند، پیداکرد؟

 در  در سرزمینی که ایلخان شدن شرط لازم شاه شدن بود در طول تاریخش، او «بی‌بته» بود و همان خان شدن‌ش را هم مدیون میرپنج شدن‌ش بود. مدیون ارتش نوین «ملی» که خود از دل بریگاد اجنبی‌تبار قزاق به‌هم‌آورده‌بود و جایگزین یگان‌های ایلات و طوایف، قزلباش‌ها و شاه‌سون‌ها، کرده‌بود. ارتشی که بیش از هرچیز دیگر نهادی متجددانه بود (و عجالتا بار دیگر خاضعانه یادآور اساتید تاریخ معاصرمی‌شود که «تجدد» معادل همان «مدرنیته» و مدرنیت می‌تواند نباشد)، و تحقق ایده ملیت ایرانی، که منورالفکران عهد اخیر قاجار به سر پروردند و بذر آن را در سراسر ایران‌زمین پراکندند. پس بعد میرزاده جای شگفت نبود که روشنفکران، همچنان که کرورکرور کشته شدند و تبعید و محبوس، یکان یکان به نهادهای اداری و سیاسی نظام جدید پیوستند و در هوای تحقق آنچه دیری به‌سرداشتند، درمقام نظریه‌پرداز و کارگزار، بسیاری در گوشه‌ای از نظام پایگانی جدیدالتأسیس مستقرشدند. نظامی که همان سلطنت بود اما متجددمآب بود، و این چه بسیار شبیه نسبت روشنفکران «دینی»‌ست با نظامی که خود در طول سه دهه گذشته در استقرار و تأسیس آن نقش‌های عمده و گوناگون تاریخی عهده‌دارشدند.

 ام    اما میرزاده عشقی از تبار کشتگان بود که از قضا آوازشان، اگرچه دیرترک اما در سرسرای تاریخ، چنان که دانی، بلندتر از باقی برمی‌آید. تک‌چهره‌‌ای شگفت که در حیات کوتاه سیاووشانه خود دقیقا بدان‌گونه زیست که قتل‌ش او را، حتا مجاور عارف وفرخی که بلحاظ مختلف در گردونه تقدیر مشترکی با او بسرمی بردند، بدل به  شمایلی برای نویسنده زیرزمینی صد سال آینده کرد. شاعری متجدد ادبی که دستش می‌رسید می‌کرد قافیه‌ها را پس‌وپیش. متفکری که با پیشنهاد پنج روز عید خون در هر سال، پیشگامانه و پیش‌گویانه دست در کار به خودآگاهی درآوردن تاریخ گذشته و آینده در سرزمین خود شد. اپرت‌‌نویسی، در هنر و سیاست هم‌صف  عارف قزوینی، که بازی‌نامه بی‌نظیرش، ایده‌آل مریم، رمزسازی و رمزگشایی از یک دوره منحصربفرد تاریخی را هم‌زمان عهده‌دارشد. سخن‌سرایی که بسان دانتون از بالکن اقلیت مجلس انقلابی، شامل بهار جوان که رفیق و رقیبش بود، پاس می‌داد ومی‌سرود. جریده‌نویس فکلی قرن بیستم که مجدانه در هجو وحیددستگردی  و ایضا فکلی‌ها سخن‌سازمی‌کرد. حریت‌طلبی که بفراست جمهوری ضدجمهور و مادام‌العمر رضاخانی را نشانه‌رفت و پشت سر سیدحسن مدرس دربرابرش صف‌آرایی‌کرد. تنی از آن دست که حضرت مولانا در حق هستی شعله‌ور و گدازان او سروده‌بود گویی: ... بجز خود هیچ نگذارد، و با خود نیز بستیزد.

 و    در آفتاب سوزان تیرماه تهران تنی به خاک افتاد، و سروی سایه‌فکن بپاخاست. شاعر سی‌ویک ساله ما  را به‌این‌ترتیب بود که صورت‌نوعی جوهر آرمان‌خواهانه در  صد سال گذشته از کاردرآوردند. با کشته افتادن زیر پوتین میرپنج، اسم او بدل به اسم شب بخشی از روشنفکری معاصر شد که تحت هیچ اضطراری، از «امنیت» گرفته تا «توسعه»، هوای حریت و آزادی، و لاجرم عدالت، از کف ننهاد. آری صید لاغر نبود و قربان شدن‌ش در قدم‌گاه استبداد از ره رسیده و البته چنان که دانی، جمع مستان و می‌پرستان یک‌صد سال آتی، نشان از هدفی داشت که سلطان متجددمآب جدید، از شب سیم حوت پس‌پیرارسال‌ش نشانه‌رفته‌بود.

 و    و این سخنی دیگرست اما ازین نظر، جمال‌شناسی شعر رفیق هم‌نسل‌ش نیما و متن «درباره یک ضرورت» مورخ سال چل‌وهشت بیکسان در سایه‌سار تصویر او، همچون سایه‌سار هر شمایل دیگر، سکون و سکینه می‌یابد.

 


هوشیار انصاری فر


الحمرا برای باد جنوب و سازهای زهی

ور

ورداشته‌می‌شودازلبت لبم شیشه خرد

در وسط ور ور

بلبلند‌می‌شوی با باد و پر بر پرچم می‌زنی پر

بر پر

 

دلنگ و دلنگ

بناگهان نیستی ناگاهان می‌زنی از وسط خواب هام

نفت شعله صحراهام

 

هام

 

خوابیده رو اتاق و غروبی الحمرای من الحمرا

الحمرا

خوابیده رو پیاده‌روی‌های عصرهای جمعه‌ی پاییز نیز

خوابیده رو

حسرتی از

انگشتام

هام

دلنگ و دلنگ می‌کند از نسیم سیم سیم

غروبی از هاله‌ی قرن هفدهمی

 

و از وسط خواب‌هام بناگاه بر وسط خواب‌هام

 

و صبح که تار موی  ترا حمل می‌کنم بر سینه با درنگ

که پیاده می‌کنم ناگهان پیداش

و تو دست رو درخت داده‌ای تکیه قرن هفدهمی

و آفتاب از رنگ سفرمی‌کند به رنگ از لای آن حریر عرق‌کرده روی پیشانی‌ت

 

الحمرا دانه‌می‌چیند از سر انگشتام هام

الحمرام

 

و صبح که خواب دیده‌ای وسط بر باد بر تابوت

می‌زنی بر درست بر عرق می‌وزی بر درست روی شقیقه

باد می‌زند سیخ موهام سیخ تپّه‌هام سیخ روهام هام سیخ

بگیر پایین حالا فنجان را و بهم زل بزن الحمرا

بکوب

از وسط بر وسط

زل‌بزن به در که باز

بسته باز گربه پشت بر پایه و در تکیه و خوابیده

نیز بازیک درخت قرن هفدهمی روی جمله غروب‌های جمعه‌های پاییزی

و پیاده آفتاب سفرمی‌کند ظهیرالدوله نیز سفرمی‌کند نفت می‌کند شعله نیز هم

 

همین یک قبر سفرنمی‌کند

من

گمت می‌کنم از وسط همین نیمکت پیدا

می‌شوی سوار رنگ می‌شوی از آفتاب

سفرمی‌کنی به آفتاب

اشک سفرمی‌کند از خواب تار موت

حمل‌می‌شود به بیداری

 

الحمرا دلنگ‌دلنگ‌می‌کند از قرن هفدهم ماه الحمرا

 

بنشین

حالا کنار همین قبر

درویش هست

نیست رو سنگ‌فرش

گربه چشم‌های خمارش را بسته حالا باز پیاده مثل سنگ‌فرش

نیست

 

شعله‌می‌کشد می‌کشد از وسط خواب‌هام هام

هست همین همین یک تار مو به رو سینه‌م که الحمرا بزنم نم قرن هفدهمی

هست همین یک باد بر لبم از لبت ورمی‌کشم شم حالا

 

الحمرای من حالای من الحمرام

 

                              تهران- تحریر اول 75


هوشیار انصاری فر