زنده جوب



۱۳۶۳ قيصرامين‌پور

شبی در آخرای سال 77 بود به گمانم که در مقام گزارشگر «نشاط» از احمدرضا احمدی صراحتاً سوال کردم آیا سی سال پیش آنی به ذهنش خطور می کرد که سی سال بعد شبی درستایش فریدون مشیری سخن بگوید . سی سال پیش کمابیش یعنی وقتی احمدی دوسه مجموعه شگفت و پیشرو از شعرهای خود را منتشر کرده بود و چشم و چراغ محافل بسیار جوان و پیشرو ادبی آن سالها به شمار می رفت ، از موج نو تا شعر دیگر ، وحقانیت و اصالت شعر مشیری موضوع یک جدل تند و تیز مطبوعاتی میان نادر پور از جبهه نوکلاسیکها و معتدلها ، و براهنی از جبهه مدرنها و تندروها شده بود . احمدی با خونسردی و کمی طنز و شاید دلخوری ، درجا جواب داد که سی سال پیش اصلاً فکر نمی کرده روزی سکته قلبی کند اما کرده بوده و بعد هم چند کلامی در این باب که شاعران همه یک قبیله و اعضای یک پیکرند خاطرنشان کرد. و راستی اگر تاریخ شعر معاصر ورق به ورق پر است از خصومتهای دیرسال ، اما کم نیستند مغازلات دیر هنگامی هم که تحقیق در سرچشمه هایشان ناظران بی طرفی مثل ما را غرق در تأملات نابهنگام کند.

چیزی نگذشته بود که احمدی بار دیگر غافلگیرم کرد. غافلگیرتر از قبل . نمی دانم هنوز نشاط بود یا بسته بودندش و من هفته ای یک صفحه درباره شعر برای عصر آزادگان درمی آوردم . از جمله کارها یکی این بود که از شاعری یا مثلا منتقدی می خواستم یک شعر از شاعری دیگر را غالباً به انتخاب خودش ، به اصطلاح «خوانش» کند ، با عنوان ثابت «شعرخوانی» . زمانی که سر صحبت را با احمدی باز کردم با کمال شگفتی شنیدم، و باز هم در جا ، که مترصد است  از شعر قیصر امین پور بنویسد  .شاید اگر آن مطلب نوشته می شد از کار فروبسته این مطلب هم گرهی گشوده می شد ، اما افسوس که وعده خوبان از هزار یکی هم وفا نکند جز سر خرمن .

امین پور یاچنانکه بعضی دوستارانش ترجیح می دهند صدایش کنند ، «قیصر» ، خاستگاهی بی تردید در حکومت جدیدالتأسیس جمهوری اسلامی در اولای دهه شصت دارد . این یادآوری ، خلاف پندار موافقان یا مخالفان محتمل ، سخنی نه ناظر به داوری های ادبی که معطوف به برخی ملاحظات تاریخ نگارانه است. جای شگفتی است که کسانی امروز سودای «خلوص» شعر و هوای فراجناحی بودن شاعر در دل و سر دارند که روزگاری نه چندان دور و دیر در کار کسب هویت از همین مرزبندیهای امروز «کاذب» جناحی بودند . آدینگان و آوینگان* . بی شک ناخالصی امروز ما ، مرزهای کاذب امروز ما همانا رؤیای صادقانه دوش و پرندوش همین کیمیا نظران است .

در یادداشت شماتت برانگیز اخیر خود درباره قزوۀ شاعر ، این قلم به مضمون «تقابل شهر و روستا» در نوعی شعر و نوعی نظر در اولای دهه شصت شمسی اشاره کرد ، و برخی جنبه های تاریخی این مضمون را اشارتاً خاطرنشان شد. نسبتی که شعر امین پور با این مضمون، ضمن چاپ توأمان دو مجموعه «تنفس صبح» و «در کوچه آفتاب» در سال 63 ، برقرار می کند ، همچون شعر قزوۀ و سایرین نسبتی پیچیده و ترکیبی است، پیچیده تر حتی از شعر قزوه و شاید سایرین .

«در کوچه آفتاب» مجموعه ای است از رباعیات و دوبیتی ها ، دو قالبی که در رویکرد آشکارا سیاسی آن سالها به قالبهای کهن، شاخص تر از حتی دو قالب محبوب مثنوی و غزل به حساب می آیند .

سابقه تجدد ورزی در غزل و تا حدودی مثنوی در مقام بدیل (alternative) تجدد ورزی در قوالب آزاد و سپید نیمایی به پیش از دهه 50 و به احتمال زیاد در مورد غزل دست کم به سالهای بیست و سی می رسد . غزل متجددانه که آخرای دهه پنجاه تا نیمه اول هفتاد ، چون یک نشان ممیز و در مقام شمشیری برای کشیدن در برابر فرهنگ برآمده از اقلیت طبقه متوسط و شهرنشینان جدید و طبعاً علیه قوالب جدید به کار می رفت ، در سالهای پیش از انقلاب اسلامی خود به صورت قسمتی از تناقض های مضمر در روشنفکری ایرانی متولد شده بود . بذر غزل و تا حدودی مثنوی در زمین روشنفکری کشته بود اگرچه خزانی دراز در آن زمین باقی ماند تا ثمر دهد. برای آنکه نشان دهیم این سخن از سیمین و منزوی و ... حتی فرا می رود ، کافی است فقط اشاره کنیم به غزلی از پرویز ناتل خانلری، در مقام روشنفکری با ریشه های اشرافی و شاخه های فرهنگستانی و دانشگاهی، و از جمله شاخص ترین روشنفکران مشارکت کننده در پروژه ملیت جدید ایرانی در عصر پهلوی . غزلی با مطلع «ماه غمناک در این گلشن خضراء می گشت/ بادبی خویشتن افسرده و شیدا می گشت » که گرایشی آشکارا به توصیف رمانتیک را بر بستر زبانی کلاسیک در آن باز می یابیم . از چند مثنوی نو کلاسیک سایه و همینطور از «ساقی نامه» بدیع پرنگ ،  و علی الخصوص دو مثنوی بسیار تأثیرگذار فروغ فرحزاد نیز می توانیم چون پیش نمون شماری از مثنویهای سالیان پنجاه به بعد اسم ببریم .  اقبال به این دو قالب را در پیش از انقلاب همانطور که گفته شد نمی توان با اقبال به دوبیتی و رباعی قیاس کرد که اوج رونق را پس از انقلاب است که از سر خواهند گذراند ، و روزگاری سایه کوتاه ولی سنگین خود را تا شیراز  بر سر کسی چون منصور اوجی هم حتی خواهند رساند . در این روند امین پور با نشر دفتری تمام از دوبیتی و رباعی و آن هم اولای دهه شصت ، نقش  شاخصی را عهده دار شد . طبعاً مضمون  تقابل شهر و روستا در دو بیتی حتی جلوه بیشتری از رباعی پیدا می کند ، چنانکه بحر رایج دوبیتی یا همان «فهلوّیات» بحری است که قرنها بستر سرایش نوعی شعر غیررسمی، و شاید بشود گفت غیرشهری فارسی بوده است ، شعری که ریشه های خود را به پیش از اسلام و شاخه های خود را به شاعرانی چون فایز و باباطاهر و هزاران سراینده گمنام سده های پیاپی می رساند .

تو تنهایی ، تو از تن ها جدایی

غریبی ، بی کسی ، بی آشنایی

دلا گویی تو را من می شناسم

تو از اینجا نه ای ، اهل کجایی؟

(گزینه اشعار ، ص 165)

و از جمله در همین قالب دو بیتی است که شاعر در تأسیس مقال شعر انقلاب اسلامی و «شعر دفاع مقدس» ایفای نقش می کند :

بیا ای دل از اینجا پر بگیریم

ره کاشانه دیگر بگیریم

بیا گم کرده دیرین خود را

سراغ از لاله پرپر بگیریم

(همان ، ص 164)

اما تصویر قیصر دو بیتی سرا و رباعی گورا در همان سال 1363 قیصر غزل سرا تکمیل می کند. . نظری به غزل های امین پور در «تنفس صبح» مشارکت تعیین کننده او را کنار شاعرانی از قبیل سهیل محمودی و سید حسن حسینی در پروژه «غزل حوزوی» ، منسوب به حوزه اندیشه و هنر اسلامی و بعدها حوزه هنری ، نشان می دهد،  و از این نظر او را که گذار شاعرانی از قبیل سهیل محمودی و سید حسن حسینی می نشاند . زبان ساده و نحو حتی المقدور استاندارد و هموار:

زبس که گریه نکردم غرور بعض شکست

برای غسل دل مرده آب لازم نیست

(همان ، ص 147)

صدور جواز برای ورود کلمات به اصطلاح غیر شاعرانه ، علی الخصوص در مقام ردیف  و قافیه ، به غزل ، تمهیدی که البته نسبت دست کم به ایرج و شهریار می رساند:

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

(همان ، ص 151)

تشبیهات و استعارات بظاهر معاصرتری که گاه در قالب بافت نسبتاً کلاسیک زبان هم به خواننده عرضه می شود:

شب عبور شما را شهاب لازم نیست

که با حضور شما آفتاب لازم نیست

(همان ، ص 147)

 در همین «تنفس صبح» ، «فصل وصل» یک مثنوی به اصطلاح نو پردازانه است که اگر چه امین پور را شاعری تخصصاً مثنوی سرا ، از قبیل احمد عزیزی یا علی معلم دامغانی ، معرفی نمی کند ، از نظر پاره ای ویژگی های سبک شناختی و علی الخصوص از این نظر که خواننده را دیگر بار با مضمون تقابل شهر و روستا مستقیماً مواجه می کند با مثنوی های معلم قابل قیاس است :

فصل ، فصل خیش و فصل گندم است

عاشقان این فصل ، فصل چندم است ؟

...

بار می بندیم سوی روستا

می رسد از دور بوی روستا

(همان ، ص 5-152)

اما عبور مضمون شهر و روستا از قالب دو بیتی و مثنوی و دست اندازی آن به قوالب جدید ، شعر امین پور  را بی تردید در پیچیده ترین و تناقض آمیزترین موضع خود از منظر تاریخ ادبیات قرار می دهد :

... دستمالم را اما افسوس

     نان ماشینی

در تصرف دارد

...

...

...

آبروی ده ما را بردند !

(همان ، ص 137)

پیچیدگی و تناقضی که با نظری از سر تأمل ، خاستگاه آن را پیچیدگی و تناقضی به حساب باید آورد که دامنگیر تجددخواهی و روشنفکری ایرانی در یکی دو سده گذشته بوده است ، و منحصر دانستن آن فی المثل به رده ای از روشنفکران انقلابی که اجمالاً ذیل عنوان «آوینگان» به ایشان اشاره کردیم جز ساده لوحی سیاسی نمی تواند باشد . امین پور و «همرزمان» او از قبیل مرحوم سلمان هراتی در آن سالیان سودای آن به سر داشتند که با سلاح حریف به مصاف او برخیزند،  و حریف در این معنا عبارت بود از روشنفکری غیرحکومتی برآمده از شهرنشینی جدید و مهمترین «سلاح» آن نیز هنر و ادبیات جدید ، و در آن مقام قوالب جدید شعری به حساب می آمد. غافل که برکشیدن شمشیر حریف بر روی خودش ، حتی اگر به حذف و مثله شدن او بیانجامد ، خود سنگین ترین هزیمت است. دور نبود در همان سال 63 روزی که فی المثل احمدرضا احمدی بزرگوارانه دست به کار خوانش شعری از قیصر امین پور شود و امین پور متواضعانه دل د رگرو و پای در محضر کسی چون شفیعی کدکنی بگذارد، فتأمل. و اما این فقط یک بازی از بازیهای نغز روزگار است که شاعر بیست و پنج ساله سال 1363 را کمتر از یک دهه بعد پیش آموزگار نشاند . به قول مترجم کورت و انگات تازه در گذشته ، رسم روزگار این است .


* دو تعبیر خود ساخته از دو  گروه روشنفکران ایرانی در دهه شصت به ترتیب منسوب به ماهنامه آدینه و مرحوم سید مرتضی آوینی .

** تمام نقل های این مطلب از :

امین پور ، قیصر ، گزینه اشعار ، مروارید ، چاپ نهم ، تهران ، 1385

 


هوشیار انصاری فر