زنده جوب



تکمله ای بر قیصر امین پور

چند ماه قبل از درگذشت غم انگیز قیصر امین پور و به مناسبت چاپ آخرین مجموعه ایشان، «دستور زبان عشق»،‌ دوستان هفته نامه شهروند صفحات پیوسته ای را به آن مرحوم اختصاص دادند. این اقدام که روشن است در سالهای اخیر تجلیلی کم سابقه از جانب نشریه ای مستقل در حق شاعری به حساب می آمد، گویا فی النفسه از نظر بعضی و از جمله تعدادی از دوستان سابق و لاحق آقای امین پور اقدامی مشکوک و چه بسا برخاسته از سوء نظر جلوه کرده بود. شاعر گرامی جناب عبدالجبار کاکائی در بازتاب پرونده در شماره بعد،‌ از جمله راقم این سطور را به برخی ایدئولوژی های قدیم و جدید منسوب کردند و سخنانش را یادآور تقسیم عالم و آدم به زیربنا و روبنا نزد آن ایدئولوژی ها دانستند. همچنین ایشان در آن یادداشت ضمن مخالفت با یک تقسیم بندی دیگر یعنی تقسیم شاعران به حکومتی و غیرحکومتی در عین حال اشاراتی کردند به یادداشت دیگری از این قلم که در روزنامه زنده یاد «شرق» در باب خود حضرتشان مذکور گردیده بود. امروز که پس از درگذشت غم انگیز عضو ادیب و نجیب باشگاه نویسندگان معاصرمان به سر می بریم که مادر خاک از ما ستانده باز، شایسته است نکاتی در تکمیل حرف و حدیثهایم درباره او یادآور شوم. اجالتاً تا روزی،‌ بلکه روزگاری مجالی به طول و تفصیل بر حرف و حدیثها دهد. اولا هر زمان سخن از شعر آقای کاکائی، مرحوم امین پور و شمار دیگری از دوستان در میان آید،‌ لاجرم بحث حکومتی بودن یا نبودن به میان کشیده می شود. بر هیچکس و از جمله این بنده حرجی نیست که چنین است. اصحاب قدرت و هنرمندان در حرکت به سوی یکدیگر هرقدر ناچیز هر کدام به صورتی خطر می کنند و علی القاعده جای گله هم نیست که باری «جرم آنکس که بالاتر نشست/استخوانش سخت تر خواهد شکست». یادآوری می کنم که من البته واضع یا هواخواه تقسیم شاعران نیستم علاوه بر این آنجا سعی کردم بحث حکومتی بودن یا نبودن را در سطحی جز فی المثل برخوردای یا نابرخوردای از کمکهای مادی حکومت طرح کنم که بنابه اقوال در مورد مرحوم امین پور گویا موضوعاً منتفی است و اگر نبود هم مگر چه ایرادی داشت. من سعی کردم در دوگانگی بحران زای شعر مدرنیست فارسی در صد سال گذشته انگشت بگذارم. جای تردید نیست که این شعر، شعری است به اصطلاح متجددانه و نسبتی ناگزیر دارد با تجددی که پس از فروکش کردن جنگ جهانی اول،‌رفته رفته بصورت ایدئولوژی رسمی و پروژه ای تمامیت خواه درآمد که محقق ساختن آن،‌ سرلوحه سلطنت پهلوی شد. از سوی دیگر اگرچه بسیاری روشنفکران جوان مشروطه خواه نقش کلیدی در به سلطنت رساندن رضاخان و بعدها در نظریه پردازی و حتی اجرای مدرن سازی های عصر او داشتند. اما نویسندگان معاصر ایران با حکومت او و پسرش هرگز از در آشتی درنیامدند و قاطبه ادبیات جدی معاصر پنجاه شصت سال به این ترتیب غیرحکومتی ماند.

انقلاب اسلامی ایران که امروز پایه و مایه متجددانه اش بر اهل تحقیق کم کم آشکار می شود، بصورتی متناقض نما انقلابی ضدرضاخانی بود. جنبشی به اصطلاح ایدئولوژیک که جنبه های پرشمار فرهنگی آن نزد موافقان و نزد مخالفان اندک شمارش گاه آنرا به انقلابی فرهنگی تقلیل می دهد. روشن است که ادبیات و هنر و علی الخصوص شعر از همان ابتدای استقرار جمهوری اسلامی مورد توجه و تبادل نظر اصحاب رأی قرار گرفت. مجال گسترده تری لازم است برای بررسی اقوال و مکتوبات رجال آن عصر که از قضا رجال این عصر هم محسوب می شوند و موشکافی در چند و چون آنچه گذشت بر آن سالهای سریع و حساس. فی الجمله جمهوری اسلامی رودرروی تجدد رضاخانی قرار گرفت و آنچه همبسته با آن به حساب می آورد.

شعر مدرنیست موزون و ناموزون،‌ از سویی نظر به نسبتی که با تجدد داشت، از جانب طیفهای محافظه کارتر شاعران رسمی صدر انقلاب به تصریح یا به تلویح مورد سوء ظن و گاه مخالفت قرار گرفت (و ایضاً قرار می گیرد هم). از سوی دیگر از آنجا که در شعر موعود مورد نظر ابلاغ و بلکه تبلیغ برخی معانی و تهییج و تحریک خواننده به استعلاء اصل قرار گرفته بود و صورت و قالب، ناگزیر فرع بر آن و البته در خدمت،‌ مخالفت یا موافقت با این قالب و آن قالب قدیم یا جدید، قاعدتاً نمی توانست محلی داشته باشد. به این ترتیب طبیعی بود که در شعر برخلاف قول مشهور هدف وسیله را توجیه کند. و این بود که شماری از شاعران حکومتی آن سالها و علی الخصوص شاعران جوان به قالبهای جدید اقبال نشان دادند. قیصر امین پور از جمله این شاعران جوان بود. روشن است که این جنس جمال شناسی صورت در خدمت محتوا- نه تنها فصل تازه ای را در شعر رقم می زد بلکه ایشان را به صورتی طنزآمیز میراث خوار چپ گرایان دهه های قبل می کرد که آنروزها در صفوف دیگری ایستاده بودند. همچنین است مضمون تقابل شهر و روستا در شعر حکومتی آن سالها که بحث در آن آقای کاکائی عزیز را نیز به شدت برآشفته کرده بود. برگرداندن تقابل ساختگی «تجدد-سنت» به تقابل دیرین «شهر-روستا» و بخشیدن سبقه سیاسی و حتی اخلاقی به آن، که با استقرار شهرنشینی جدید بویژه در تهران به یک رسم رایج در روشنفکری معاصر بدل شد، نه ساخته پرداخته این بنده است و نه مورد تأیید و تحسین او. از همه مهمتر این مضمون زاییده سطرهای آقای امین پور و آقای کاکائی و امثال ایشان نیز به حساب نمی آید. از محمود دولت آبادی تا مهران مدیری، از امین فقیری و غلامحسین ساعدی تا پرویز صیاد، بسیاری از خاص و عام در این حلقه جای می گیرند. با این حال نمی فهمم انکار وجود این مضمون در شعر امین پور از کجا آب می خورد. در یادداشت شهروند برای تأیید حرفم از شعرهای قدیم او مثال آوردم:

دستمالم را افسوس

                              نان ماشینی

                                               در تصرف دارد (ص 137،‌ گزینه اشعار)

در تورقی دیگر که بعداً در شعرهای جدیدتر او کردم مثال دیگری پیدا کردم که 22 سال پس از آن یکی سروده است. این مثال که پشت جلد مجموعه «گلها همه آفتابگردانند» چاپ شده،‌ علاوه بر مضمون تقابل شهر و روستا چنانکه افتد و دانی حرفهای دیگری هم با خواننده دارد. افسوس خوردم که زودتر ندیدم، و حیف است که اینجا عیناً نقل نکنم،‌ تمیناً‌ و تبرکاً:

مدینه فاضله

خدا روستا را

پسر شهر را...

ولی شاعران

                 آرمانشهر را آفریدند

که در خواب هم

                          خواب آنرا ندیدند

                  


هوشیار انصاری فر