زنده جوب



چرا شهریار؟ (وقایع نگاری یک سریال دیده نشده)

 چرا شهریار؟ سؤال خوبی‌ست. اما بیش‌ازآن که یک سؤالی باشد برای خودش، سیدمحمدحسین‌بهجت‌تبریزی، ‌شهریار، ورقی می‌تواندباشد برای بازنویسی سؤالات آشنایی، برای تقریر منازعات گزنده و طاقت‌فرسایی که سرتاسر هستی لرزان ما را دربرگرفته‌است.

 دقیق‌تر: چرا شهریار در مقام موضوع مجموعه‌ای تلویزیونی؟ و کمی مرزهای پرسش را جابجاکنیم. این سؤال در نظام چندرسانه‌ای بصورتی قابل‌طرح است، و در غیر آن البته، بصورتی دیگر. یکی این که ملاحظات تجاری رایج در بازار رقابت رسانه‌‌ها محلی از اعراب ندارد این‌‌‌جا که بقال یکی و ماست یکی است و لاجرم قانون «نمی‌خواهی نبر»، بر مناسبات فروشنده و خریدار (بخوانید: حاکم ومحکوم)، برقرار. اما قانون بازار اگرچه در هیکل محلی برای مسیح نمی‌گذارد، دست‌‌‌‌کم راه بر یکه‌تازی حاکم رومی می‌بندد، و همین‌ش بس فضیلت بر وضع موجودی که یکصد سال است گریبان ما را رهانکرده‌است. البته رعایا حق دارند بپرسند چرا و هرازگاه هم می‌‌‌‌‌پرسند، اما در نظامی که سلسله‌جنبان رقابت با رسانه « ملی»، «زنجیره»ای متزلزل وزایل از روزنامه‌هاست که بوی الرحمن‌شان عالمی را برداشته، البته، مثل حقوق بشر، رسانه هم قواعد خودش را دارد.

 ازقضا عزیز، مثلا این‌روزها که سؤال‌می‌کنند از محمدمصدق که چرا نفت از «شرکت» ستانید و به« دولت» سپرد، ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برای‌آن‌‌‌‌‌که مغبون ساده‌سازی‌‌‌‌ها و یکسان‌انگاری‌‌‌های زمانه نگردیم،  بد نیست بین تأسیس نهاد نفت و تأسیس تشکیلاتی ازقبیل تلویزیون در ایران قیاسی کنیم. درحالی که جویندگان نخستین نفت در ایران، نومید از بورژوازی حقیر و ناتوان ایرانی بودند که دست در دامن دارسی زدند و شناسنامه این طفل به‌نام پدر میراث‌‌‌‌‌‌‌‌خوار فرنگی صادرشد، تلویزیون ایرانی ابتدا بصورت بخشی از بورژوازی جدید و پابه‌زای ملی، نه بدست استعمار و نه بدست حکومت، بلکه بدست شهروندی ایرانی تأسیس‌شد. لاجرم دراوان استقلال سیاسی آسیا و آفریقا از اروپای  پس‌از جنگ، ستانیدن نفت ایرانی از شبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌استعمار را نقطه‌عطفی در عادلانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر کردن نظام حاکم بر جهان پس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌از جنگ تلقی‌بایدکرد، درحالی‌که خریداری تلویزیون ثابت‌پاسال ازجانب پهلوی‌دوم معنایی ندارد جزپیشاپیش مصادره آن «جامعه مدنی» که بنابوده و گویا هست، در روزی از روزهای این سده خطرخیز، سرانجام از جانب غربی طالع شود. غصب تلویزیون و تبدیل آن به «رسانه ملی»، خود ازین‌نظر نقطه‌عطفی بحساب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید در ستانیدن حقوق ملت از ملت و بازتولید متجددانه نظام ظل‌اللهی، وحق هم همین است: مال قیصر به قیصر.

 *

  اما شهریار غزل.

 و قدرغزل برملامی‌‌‌کند، تاحدی، سرّ تقدیری را که صداوسیما از غزل‌سرا می‌کند. اگرچه این سازمان درباره نیما هم فیلمی ساخت، و اگرچه ضمن اقدامی جنجال‌برانگیز یکی از شاگردان او را، درست قبل از مردن، «چهره ماندگار» اعلام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، شک نیست تک‌چهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که رسانه ملی ما از شاعر کامل، شاعر «ملی»، می‌پردازد، ممکن نیست  سیمای شاعر نیمایی و این‌قبیل باشد. و دل‌افسردگان را چه‌باک؟

 این قلم به رویکرد رسمی سی ساله به قالب‌‌‌‌‌‌‌های کلاسیک اخیرا اشاره‌هایی کرده و دشنامهایی شنیده‌است وعجالتا مکررنمی‌‌‌کند. بااین‌حال شهریار ما امسال صدوچار ساله است. متولد 1283، سیدمحمدحسین‌بهجت‌، برآمده راست ازمیان مشروطیت، از تبریز طوفانی، از میانه مهاجرتها و رفت‌وآمدهای پس از گلستان و ترکمانچای، از زمانه‌ای که زمان ظهور گسست‌های تاریخی و بروز پیوستهای فراتاریخی، زمان طلوع این تناقض و این تجدد، زمان ایرانیت است. چه روزگار شگفتی! و برای سازمانی که تسویه حسابهای سیاسی دهه هفتاد خود را با مطبوعات رقیب، بر بستر داستانی از منازعات دهه بیست کرده‌باشد (کیف انگلیسی)، و هم‌زمان سخن‌گویی ارتجاع ادبی و هنری را سالها عهده‌دار بوده‌باشد، چه بستر اغواکننده‌‌‌‌‌‌ای برای‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌که سرانجام سریال سرگردانی‌های خود را میان علی‌‌‌‌معلم، سهراب‌سپهری، مریم‌حیدرزاده، احمدعزیزی، خواجه‌شیراز... و سهیل‌محمودی  به سامانی برساند. سازمان هویت و فوتبال ملی، سازمان بحش خصوصی و عمومی باهم، سازمان  بی‌اجازه شجریان و شادمهر، سازمان طرفه طوفان‌کاشتن و باددروکردن، سازمان حکومتی توده‌ها، سازمان اقبال‌های ناممکن، افشاگری‌ها و مخفی‌‌کاری‌ها، صداوسیمای ما مردم ایران.

 و کدام آشکارگی و کدام پوشیدگی؟ در تاریخ حیات این شاعر کجاست جای افشاگری و کجاست جای مخفی‌کاری؟ مدایح پیرانه یا تغزلات جوانانه‌ش؟ قصیده با ردیف «بسیج» سرودن یا ساز صبا با آواز قمر شنیدن‌ش؟ سه‌تار غم‌گسار را زدن یا شکستن‌ش؟ احساس وهن و ناباوری البته واکنش‌های آشنایی‌ست نسبت به محصولات و علی‌الخصوص، سریال‌های تاریخی این سازمان، از روزگار سربداران تا دوره کیف انگلیسی، و چه می‌دانم، شاید آقای تبریزی که در سابقه‌اش لیلی با من است هست، و فیلم‌نامه‌نویس عاقبت‌الامر نامعلوم‌ش، اختیارات ویژه‌ از مقامات ویژه هم گرفته‌باشند. آواز قمر که حسابش معلوم است، اما فرض محال که سازمان سازپوش ما حق ساز صبا را هم اداکرده‌باشد، با طهران و تجدد، با راز سربسته صبا چه خواهد کرد، که تنها یکی از رازهای بی‌شمار شهریار و نسل رازآمیز شهریار است، رازی که توی کیف انگلیسی و آمریکایی بهیچ‌صورتی جانمی‌شود؟

گفته‌می‌شود مادرش مثل مادران غالب ترکان پارسی‌گوی فارسی‌مدان بود. مادر شاعری شمع محافل تهران چو او بودن و شعر پسر را درنیافتن. این ارتباط عجیب و پیچیده را در سریال‌های ساده این سازمان ساده‌پسند، با هزاران ملاحظات تاریخی و جغرافیایی، چطور می‌شود ازکاردرآورد؟ گفته‌می‌شود که بر بستر این ارتباط عجیب، در اجابت به نیاز مادر، منظومه استثنایی حیدربابایه سلام را سروده‌است، «آنا دیلی»، و این بازگشت به مادر در میانه‌های عمر است که خواب از دیده تاریخ‌نگاری رسمی ادبی می‌رباید، و تصویر شاعر فکل-کراواتی شوخ و شنگ خوش‌چهره لاله‌زار و شمیران را با آن لهجه شهرستانی، به تصویر ممنوعه‌ای از اقلیم حشکناب منگنه‌‌می‌کند. نظر حرام ادیپ شهریار بر اندام مام میهن. شهریار ملک سخن پارسی که مقام‌ش در غزل نوکلاسیک معاصر و سنت ایرج، سنت رویکرد به فارسی تهرانی، محتاج تعریف و تعارف بندگان نمی‌باشد، ناگهان به‌چشم‌برهم‌زدنی بدل به موسس شعر مکتوب ترکی آذری –علی‌قول براهنی_ می‌شود، و باین‌ترتیب به یکی از نیازهای بنیادین تجدد ایرانی یک‌تنه فردوسی‌وار جواب‌می‌دهد. آقای تبریزی، یا هر شحص محترم دیگری، با این‌همه پیچیدگی می‌خواهد چه‌کارکند؟ خلاقیتی دست‌کم درحد الیوراستون و فراغ‌خاطری دست‌کم درحد آندره‌یی تارکفسکی لازم‌ست تا فیلمی درحد آینه یا دست‌کم ملکم‌اکس ساخته‌شود. روشن‌ست که چنین فیلمی ممکن‌نیست سفارش رسانه نفتی، اعم از صداوسیما یا رادیوتلویزیون ملی ایران باشد. متاسفانه دونیا یالان دونیا دی آقای تبریزی، و این معما را با عاشیق‌بازی، با سرهم‌کردن زبان فارسی و لهجه ترکی، با چیدن مناظری از شهرک سینمایی کنار قاب‌های چشم‌نوازی از سهند و سبلان نمی‌توان‌جواب‌‌داد.

 چاره نیست. سازمان منحصربفرد منادی وحدت‌ملی با اخراجی خودخواسته پشت درهای این شاعر می‌ماند، شاعری که روزگاری خود بتنهایی به‌صورت تجسم زیبا و خودساخته‌ای درآمد از چیزی، که سازمانی به آن می‌گفت وحدت‌ملی،‌ و شاعری دروصف او سرود:

 پدرم صد سال پیش مرد

 صدسال دیگر من مرده‌ام   ومادرم هم مرده

 دنیا عوض‌شده   نیویورک صد بار از نیویورک زمان ما بلندتر شده

 در تبریز یک مورچه با سرعت بیمار می‌دود

 و مقبره مثل همیشه از شعرا خالی‌است

 حالا بگو   نه؟

از زیر شبکلاه چشمان شهریار شما را تشخیص‌می‌دهد.*

_________

*از رضابراهنی   


هوشیار انصاری فر