زنده جوب



فرهنگ همچون برجهای دوقلو

سلام

اين افاضات من است در ماجرای اخير صفحه ی انديشه ی شرق.با اصل يادداشت آقای پيام يزدانجو به ضميمه.تا اطلاع ثانوی.

                                                       ه.ا

 

فرهنگ همچون برج‌هاي دوقلو

هوشيار انصاري‌فر

همين اخيراً در كازابلانكا، آقاي كالين پاول سران برخي كشورهاي تروريست‌خيز دنيا را گردهم آورد تا ايشان را متقاعد كند كه در كشورهاي خود دست به «اصلاحات» بزنند. اين در حالي است كه همه مي‌دانند كه اصلي‌ترين حمايت‌كننده از مشي استبدادي اين حكومت‌ها همواره همين وزارت خارجه و حكومت آمريكا بوده است. مبناي اين چرخش در سياست خارجي گويا اين نتيجه‌گيري ديرهنگام است كه استبداد و سركوب اگرچه در كوتاه مدت و گاه ميان‌مدت هدايت جهان مفروض در بستر محكوم رؤياي امريكايي باشد، در دراز مدت اين رؤيا را چنان كابوس بي‌اماني از كار در خواهد آورد كه انهدام برج‌هاي دوقلو را هنوز بايد از نتايج خيلي اوليه سحر تلقي كرد. روشن است كه فهم اين امر حداقل پشتوانه ضروري براي هر نوع مبارزه با هر صورتي از تروريسم است.

من هم در مقام دوستار ادبيات و فلسفه از زمان سخنران‌راني آقاي رورتي در خانه هنرمندان ايران،‌ و چاپ همزمان ترجمه آقاي يزدانجو از اين سخنان در صفحه انديشه شرق تا امروز بارها از خودم پرسيده‌ام كه چرا دستي از اين همه آستين مدعي بيرون نيامد و صدايي از اين همه حنجره خاطرخراش بلند نشد كه چند سؤال بديهي از اين سخنان قيم‌مآبانه، تبخترآميز و موهن طرح كند. در عوض، يكي از اطرافيان آقاي يزدانجو، در همين صفحه انديشه شرق، از منظري ديگر به دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي تاخت كه دعوت‌كننده از آقاي رورتي بود به تهران و باني خير، دعوت‌كننده‌اي كه في‌نفسه و علي‌القاعده بايد از او تقدير هم مي‌شد.

علاوه بر اين من در مقام دوستار ادبيات و فلسفه از گردانندگان صفحه انديشه شرق هم مي‌پرسم كه چرا به ترجمه «فرهنگ انديشه انتقادي»، برنده جايزه كتاب سال انديشه، نپرداختند و چرا تا كنون به هيچ‌يك از ترجمه‌هاي ديگر آقاي يزدانجو نپرداخته‌اند كه ظرف پنج-شش سال گذشته دست به ترجمه شمار قابل توجهي از متون ريز و درشت نظري دو سه دهه گذشته زده است.

ولي گويا سؤال‌هاي من با سؤال‌هاي آقاي يزدانجو، به لحاظ مقدمات يا نتايج، تا اندازه‌اي متفاوت باشد.

سؤال اول آقاي يزدانجو اين است كه چرا در صفحه انديشه شرق به سخنراني رورتي ‍]به حد كافي؟] پرداخته نشد. ايشان در حالي اين سؤال را طرح مي‌كنند كه يكي از اطرافيان ايشان، همان طور كه گفته شد، بر سر ترجمه همزمان و ساير جزئيات اين سخنراني در همين صفحه از همين روزنامه، يكي از جنجال‌هاي خاطره‌انگيز امسال را به راه انداختند. سؤال دوم آقاي يزدانجو اين است كه چرا در صفحه انديشه شرق به مراسم اعطاي جايزه مراد ثقفي به پيام يزدانجو پوشش خبري داده نشد. سؤال خوبي است، اما سؤال، باز هم مي‌گويم، براي اين سائل اين است كه چرا «فرهنگ انديشه انتقادي» و به خصوص ترجمه فارسي آن كه مسؤليت مستقيمش با آقاي يزدانجو است، در صفحه كتاب شرق بررسي انتقادي نشده است.

من به شخصه با همه احترامي كه براي آقاي مراد فرهادپورو آقاي اميد مهرگان، در خلوت و جلوت خودم قائلم ، از نقد مشترك اين دو بر ترجمه فارسي «پديدارشناسي روح» ممكن است چند سؤال اساسي داشته باشم. اما چه باك كه باب نقد و سؤال بر من و امثال من، و البته مترجم محترم «پديدارشناسي روح»، لابد گشوده است. همچنان كه اگر عاقبت از هزار وعده خوبان يكي وفا كرد و چشم ما به نقدي بر ترجمه‌اي از آقاي يزدانجو در شرق يا هر جاي ديگر روشن شد، باب پاسخ و استدلال بر ايشان نيز گشوده است، بلكه چنين نقدي مي‌تواند فراهم‌آورنده فرصتي استثنايي باشد براي ايشان كه مدت‌هاست بحث درباب ترجمه‌هاشان نقل برخي محافل شفاهي، دست‌كم، بوده است. راستي چرا خبر يك نقد آتي، كه لاجرم بيشتر به نسيه شبيه است تا نقد، بايد مترجمي را چنان برآشفته كند كه خودش را نزد خواننده به صورت برج‌هاي دوقلوي سازمان تجارت جهاني درآورد؟

اگر شرق و صفحات انديشه و كتابش محافظه‌كاري پيشه نكند و در مقام ركن چارم مردم‌سالاري سنت حسنه‌اي را كه خود پايه گذاشته در افشاي برخي آسيب‌هاي حرفه‌اي حوزه اين فرهنگ بجد تداوم ببخشد، براي خود من تا اندازه‌اي روشن خواهد شد كه اقدام عجيب آقاي پيام يزدانجو آيا گونه‌اي فرار به جلو بوده است يا نه؟ در مورد خاص آقاي يزدانجو من خودم شخصاً اعلام آمادگي مي‌كنم و همين جا مي‌گويم كه علاوه بر آن كه از حق‌التأليف‌هاي شرق و نشر مركز تا اين لحظه يك جا بي‌نصيب بوده‌ام، در اين مورد بخصوص يك صلاحيت ويژه‌تر هم دارم. پنج‌شش سال پيش آقاي يزدانجو، پس از ماه‌ها اصرار و پيگيري، سرانجام موفق شد كه در خانه دوستم شهريار وقفي‌پور مرا به انطباق صفحاتي از يكي از ترجمه‌هاي خود با متن انگليسي راضي كند. آنچه را آن شب ميان من و ايشان رد و بدل شد اين زمان بگذار تا وقت دگر، اما هرچه بود لابد مرا نزد ايشان دست‌كم گونه‌اي «غماز خانگي» از كار در مي‌آورد و اين فرق فارق من خواهد بود با اسامه‌بن‌لادن، حتا اگر آقاي يزدانجو خودش را در اين دنيا كالين پاول، ريچارد رورتي، يا خود ايالات متحده امريكا محسوب كرده باشد.

 

 

 

 

 

 

 

پاسخى به نقد ترجمه «فنومنولوژى روح»

 

تروريسم فرهنگى

 

پيام يزدانجو

 

 

 

من روزنامه شرق را دوست دارم و مطالب اش را دنبال مى كنم، چون كارم ادبيات و فلسفه است و بعضى از نويسندگان صفحات ادبيات و سينمايش را هم از نزديك مى شناسم _ گو اين كه خواندنى ترين مطالب روزنامه براى ام نوشته هاى كامبيز توانا در ستون «تاريخ معاصر جهان» است. اما از نويسندگان صفحات انديشه و كتاب با كسى آشنايى نزديك ندارم. مجموع مراودات من با نويسندگان دو صفحه اخير در سه مورد خلاصه مى شود.

اول اين كه، چند ماه پيش ريچارد رورتى به دعوت رامين جهانبگلو به ايران آمد، من متن سخنرانى اش در «خانه هنرمندان» را ترجمه كردم، و صفحه انديشه شرق هم، بى كه ربطى به من داشته باشد، آن را منتشر كرد _ و تا آن جا كه مى دانم تنها واكنش رسمى نويسندگان اين مجموعه به حضور رورتى در ايران اشاره اميد مهرگان به گفته مراد فرهادپور در گزارش اش از يكى از سخنرانى هاى وى (به مناسبت كشف الن بديو!) بود: «ترهات ريچارد رورتى در دفاع از ليبراليسم»!

دوم اين كه، باز هم چند ماه پيش، مراد ثقفى جايزه «كتاب سال انديشه» را به ترجمه من از «فرهنگ انديشه انتقادى» داد، و براى پوشش خبرى مراسم هم فقط از روزنامه شرق دعوت كرد. قرار بود حميدرضا ابك بيايد، كه نيامد چون كارهاى مهم ترى داشت؛ آقاى ديگرى آمد كه اسم اش خاطرم نماند: سخنان ثقفى و ساير حرف و حديث ها را ضبط كرد و رفت.

سوم اين كه يك هفته بعد صفحه كتاب شرق، كه فكر مى كنم مسئوليت اش با حامد يوسفى است، كتاب «رولان بارت نوشته رولان بارت» را، كه يك ماه پيش منتشر كرده بودم، در هفت هشت خط معرفى كرد. نويسنده مطلب با نوشتن يك خط در اشاره به آن جايزه، بار انعكاس آن خبر كذايى را هم براى هميشه از دوش همكاران اش در صفحه انديشه برداشت. ضمن اين كه در پايان نوشته اش مژده داد كه شرق به زودى به ترجمه هاى فلانى «خواهد پرداخت». البته من حامد يوسفى را نمى شناسم و نمى دانم آيا نويسنده آن مطلب هم خودش بوده يا نه، با اين حال از بابت اين بدقولى از ايشان رنجيده ام! همين!

اما سواى اين موارد شخصى، و از آن جا كه من آدم متوهمى هستم، دلايلى دارم كه نسبت به گردانندگان اين مجموعه بدبين باشم. من فكر مى كنم آن ها حتماً زد و بندى با گردانندگان «دايره المعارف فلسفى استنفورد» دارند تا با رپرتاژ آگهى روزانه، خوانندگان ايرانى را در جريان تازه هاى بعضاً تكرارى اين پايگاه اينترنتى قرار دهند؛ فكر مى كنم آنها كل گفتمان اجتماعى را به ناصر فكوهى كنترات داده اند، قرارداد چندساله بسته اند تا همه چيز عالم و آدم را «انسان شناسى» كند؛ فكر مى كنم آنها اميد مهرگان را مامور كرده اند تا، با معامله اى محرمانه، ايران ???? را با اروپاى ???? تاخت بزند؛ و مهم تر از همه، من واقعاً دچار اين توهم هستم كه آنها، به سرپرستى مراد فرهادپور، كميته اى براى ترور فرهنگى تشكيل داده اند، و ظاهراً زرادخانه عظيمى هم دارند.تازه ترين اقدام اين كميته ترور ساخت موشك قاره پيمايى به نام «سيزيف در قلمرو ترجمه فارسى»، محصول مشترك مراد فرهادپور و اميد مهرگان، است كه از پايگاه موشكى حامد يوسفى پرتاب شد (روزنامه شرق، صفحه كتاب، سه شنبه ?? آذر). اين موشك چندمنظوره، تحت عنوان «نقدى بر ترجمه فنومنولوژى روح هگل»، با هدف اصلى محقق و مترجمى به نام زيبا جبلى، به مقصد آلمان پرتاب شد، و در عين حال اهداف از پيش تعيين شده اى در داخل ايران را نيز مورد اصابت قرار داد.سازندگان موشك مذكور اين بار واقعاً غوغا كرده اند: معلوم است كه براى طراحى اين اسلحه جهت ترور خانم دكتر جبلى زحمت زيادى كشيده شده _ فقط حيف كه سازندگان فراموش كرده اند اصل متن آلمانى و ترجمه انگليسى آن را هم ضميمه كنند، تا آدم بدبينى مثل من هم «با مقايسه ترجمه هاى فوق»، «از هرگونه نقدى بى نياز» شود! چون من با اين كه «خواننده تازه كار»ى نيستم، و البته «فرهيخته» هم نبوده و نيستم، نفهميدم با استناد به كدام متن بايد ترجمه قبلى را مردود و ترجمه جديد را مقبول بشمارم - نكند با استناد به ترجمه نقل قول هايى كه از يكى از انبوه مفسران هگل آورده اند؟البته سازندگان موشك مذكور مى گويند كه در اين ترجمه بخش هاى «متوسط يا حتى خوب» هم يافت مى شود، اما از آن جا كه صفحات اول كتاب اشكال دارد، به هيچ دردى نمى خورد و هر خواننده اى را «نه فقط از هگل بلكه از فلسفه و تفكر و حتى كتاب خواندن» بيزار مى كند. اين گفته دو نكته براى من در بر دارد. اول اين كه من اصلاً خواننده نيستم، چون نه تنها بيزار نشدم بلكه مشتاق هم شدم. دوم اين كه بايد براى خودم متاسف باشم كه ترجمه مهرگان از كار فرويد، «ناخوشايندى هاى فرهنگ» ( به ترجمه او) يا همان «تمدن و ناخشنودى ها از آن» (به ترجمه خودم)، را خواندم، چون با خواندن ده پانزده صفحه اول كتاب يقين پيدا كردم كه ترجمه عنوان كتاب غلط است. يادداشت مترجم اتفاقاً اين را نشان مى داد كه «كولتور» را بايد «تمدن» ترجمه كرد نه «فرهنگ»؛ و بدبختانه مترجم جوان ايرانى آلمانى آموخته نتوانسته بود اين همه فرويدشناس و مترجم انگليسى و فرانسوى آلمانى نخوانده كم سواد را متوجه اين نكته پيش پاافتاده كند كه «كولتور» آلمانى همان «كالچر» انگليسى و «كولتور» فرانسوى است.اما ماموريت اين موشك به همين جا ختم نمى شود. سازندگان موشك مذكور در ادامه آورده اند كه ترجمه چنين كتابى مستلزم «كار پيگير و دقيق يك گروه دو يا چندنفره از متخصصان آشنا با فلسفه و چندين زبان اروپايى است، و هر روش ديگرى را جز اين بايد از قبل مشكوك تلقى كرد»! اين گفته هم براى من دو نكته در بر دارد. اول اين كه پيشاپيش خودم را براى استقبال از ترجمه هاى گروه دونفره فرهادپور- مهرگان، كه چون دونفره است بايد از قبل آن را مقبول تلقى كرد، آماده كنم. و دوم اين كه، باز هم، بايد براى خودم متاسف باشم كه ترجمه فرهادپور از متون نيچه را خواندم، چون اولاً يك نفره بوده، و ثانياً مترجم آن چندين زبان اروپايى، از جمله آلمانى، نمى داند.اما همان طور كه گفتم، اين موشك يك موشك چندمنظوره است. منظور ديگر سازندگان آن حتماً هدف قرار دادن كسانى چون محمدحسن لطفى و داريوش آشورى است كه كارهاى از قبل مشكوكى كرده اند و «كتاب هاى ضخيم و دوران ساز فلسفه مغرب زمين» را يك نفره ترجمه كرده اند. در نتيجه، من اين توهم را دارم كه سازندگان موشك مذكور مخترعان بزرگى هستند و مى خواهند، با اتكا به آن گروه دونفره (و احياناً چندنفره اى كه بعداً با حضور ساير اعضاى كميته تشكيل مى شود)، با عقد قراردادها و كسب حقوق و مزايا از آن جا كه مى دانند، كل آثار سترگى را كه تاكنون به فارسى در آمده از نو اختراع كنند! البته چون آنها حتماً صلاحيت تشخيص تخصص فلسفى و حد زبان دانى را هم دارند، طبيعى است كه عمده مقالات روزنامه شرق را افراد صاحب صلاحيتى تاليف كنند و اتفاقاً همان ها عمده مقالات فصلنامه ارغنون را هم ترجمه مى كنند، يا برعكس.از اين ها كه بگذريم، سازندگان موشك مذكور در بيانيه ارسالى به همراه سلاح خود، همچنين ابراز تاسف كرده اند كه: «اين روزها رسم شده است كه مترجمان جوان و تازه كار، به ويژه در حيطه انديشه هاى پست مدرن، سالى سه الى چهار كتاب منتشر كنند.» از آن جا كه من، علاوه بر بدبينى و توهم، اين مشكل را هم دارم كه آدم كم اطلاعى هستم و جز خود مترجم ديگرى با اين وصف نمى يابم، حق دارم فكر كنم كه منظورشان حتماً من بوده ام. پس به خاطر اين حجب و حيايى كه مانع از آوردن اسم ام شده بايد از آنها ممنون باشم.افزون بر اين، گروه دونفره فرهادپور- مهرگان خاطر نشان كرده است كه «با توجه به بى معنا و بى فايده بودن اين ترجمه ها براى همگان، از جمله خود مترجمان، معلوم نيست اين پشتكار عبث را به چه چيز بايد نسبت داد؟» اين گفته هم باز دو نكته براى من دارد.

 

 

اول اين كه، همه آنهايى كه كارهاى مرا خوانده اند و مى خوانند هيچ معنا و هيچ فايده اى در آنها نيافته اند و نخواهند يافت. دوم اين كه، باز بايد براى خودم متاسف باشم كه نمى دانستم اين كارها براى خود من هم بى معنا و بى فايده بوده اند.اين حرف شان طبعاً تكان دهنده است، چون سازندگان موشكى به اين هيبت، اين تواضع فكرى را دارند كه مى گويند نكته اى هم هست كه آنها نمى دانند (مى دانم كه هردو واقع بين تر از اين هستند كه آن «چيز» را منافع مالى بدانند، چون خوب مى دانند وجهى كه از بابت دو چاپ كتاب «لذت متن» عايد من شد به اندازه حق الترجمه يك مقاله بيست صفحه اى براى ارغنون يا حق التاليف چهار پنج صفحه براى شرق هم نيست). با اين حال، با توجه به تلاش مجدانه كميته مذكور و ساير باندهاى مشابه براى بى فايده و بى معنا شمردن كارهاى كسانى چون من، عبث خواندن آنها كمى بى انصافى است: همه آن چه تروريست ها مى خواهند، دشمنان بى فايده و بى معنايى مثل من است.

به نقل از:

http://www.francula.blogspot.com

 

 

 

 


هوشیار انصاری فر